تبليغاتX
تنگ غروب

تنگ غروب

 نویسنده متاثر است از جامعه ایی که در آن زندگی میکند. بصورت پویا میان طبقات جامعه ارتباط برقرار و مشاهدات عینی روزمره خود را با درونیات ذهنی اش می آمیزد و فکر اولیه داستان خود را به ثبت میرساند . آیا داستانهای منتشره توسط اهالی فن تا چه حد توانسته به حفظ آرامش و پر بار نمودن سطح آگاهی مردم کمک کند. آیا یک نظام آموزشی میتواند بصورت انفعالی عمل کند و با دیگر حوزه های هنری تعاملی نداشته باشد. قطعا نمیشود ؛ رمان های قوی میتواند پایه های صنعت هنری درکشور باشد و سینما بهره وری خوبی از این تعامل برقرار کند. نویسنده گان ما اگر نگوییم کل در این دهه اخیر" اما  بیشترآنان به ثبت وقایع و خاطرات زندگی شان پرداخنند و این چیزی نیست که دیگران برای جذب و خواندش تلاش حرکتی کنند. در رمانهایمان باید به بٌعد اساسی عملکرد انسان ها و روابط آنها با هم بپردازیم. آیا  نویسندگان ما توانسته اند  با ارزشهای مشترک اجتماعی و ارزشهای معنوی به صورت روشن پیوند بزنند . در بسیاری از کتب سالهای اخیر این امر مهم را به عینه کم میتوانیم ببینم . به این خاطر که در این عرصه رقابت فردی کم و برای عامه مردم  کار کم میکنند. نویسند گان ما باید حلقه واسطه بین جامعه و خانواده باشند این امر میتواند به بهتر شدن داستان کمک و جذابیش را هم بیشتر کند . ولی برای نویسنگان ما بیشتر محسوس شده که پاداش کارشان را لزوما در جشنواره ها دریابند وانگار فقط برای چند جشنواره می نویسند. این روزها بین نویسندگان مد شده است که به هم نان قرض بدهند و میدهند، اگر ندهند صدایشان همه جا را پر میکند و  دستماییه چند رسانه ی داخلی میشوند . کاش نویسندگان درک کنند که بر حسب تواناییهای فردی است که وجه تمایز آنان را بر هم نشان میدهند.  آیا توانسته اند مهارت لازم را در حوزه اصول ساده داستان نویسی بیفزایند . عموما شاهد این هستیم که دانشکده های ادبیات ما ظرفیتهای خوبی را کم  تحویل  جامعه دادند و همت کم گماشته اند ولی  کسانی را میبنیم که در حوزه ادبیات درس نخوانده اند و بهتر میتوانند در نگارش داستانها موفق باشند . ادبیات هر کشوری داستانهای خوب اش را  تحویل  فیلمسازان میدهد و آن را در جهت اقتدار جامعه خود به تصویر میکشد . برای شادکامی و موفقیت روزافزون نویسنگان  کشورمان علیرغم مشکلاتی اعم از کمبود خواندن در کشور و قیمت بالای رمانهای موجود و نا رضایتی برای بدست آوردن کتابهای منتشره بیشتر دعا میکنیم .

http://hamvatansalam.com/news134321.html


پ.ن: این روزها "دیوانه وار، دیوانه ام " برایم دعا کنید، همین.   
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:3  توسط اميد   | 

 

خسته ام " حتی از نفس کشیدن

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:35  توسط اميد   | 

خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کت ام

چپ می رم خوشبختم

راست می رم خوشبختم

میشینم خوشبختم

می خوابم خوشبختم

بیدار می شم خوشبختم

(محمد صالح علاء)

چند صبا است مخصوصا این ایام اخیر حال و روزمان خوب نیست. برایم دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:12  توسط اميد   | 

در آستانه هزاره سوم ، دانش و خود باوری را میشود به تعبیری قرن نشرعلم و دانش نامید . پشت هر قوم و ملتی اندیشه هایی است که آنها را  میتواند سالیان سال  به جلو هدایت کند ، این امریست که میشود مستور دینی و فرهنگی جامعه خود معرفی کرد. زندگی نباید بازی باشد برای کسانی که فقط روز را با دیگر اندیشه هایی که گاها مال خودشان نیست جلو ببرند ، فرصت خواندن و تمرکز بر روی مطالبی که  جان را به روح بلند بدل میکند باید به این خود باوری برسد که آن را به گونه ای که جامعه میخواهد بیان کند ، هر ساله صنعت چاپ در کشوراز اواسط اردیبشت ماه رنگ و بویی دیگر به خود میگرید . حجم بالای ناشران ایرانی و تعدد ناشران خارجی این هم افزایی را دو چنان میکند .در این بین نمایشگاه کتاب میشود سرگشته ای   از حجم بالای کتب و رنگ و بو هایی مختلف ، از کتب کودکان گرفته تا دانشگاهی هر کدام هم دلهایی برای خریدشان  یک جور میزند . فارغ از حاشیه سازی هایی که غالبا رسانه ها برای بازاری که میخواهند بازارشان را رونق دهند میسازند. حجم  بالای نقدنگی که دولت در این راه سرمایه گذاری کرده است بی بدیل کمک مضاعفی به بالا بردن سطح دانش و آگاهی مردم  و هم به صنعت چاپ کرده است . خواندنی هایی که میشود از چشمه ی یار بجوشد این را میتوانیم اعتلای فرهنگ  بنامیم اگر خواندن در بین عامه مردم تئوریزه شود.  هجم گسترده مردم در بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب ایران نوید بود ، میشود بیشتر به این صنعت جلب توجه نشان داد ، نمایشگاه کتاب امسال از راز هایی پرده بر میداشت که درون کتابش از شاهدانی حرف میزد که هر کدام درد ها یا گفتنی هایی داشتند این را میتوانیم به جام های معرفت تعبیر کنیم که هر انسانی میتوانست کسب کند. همت بلند بالای ناشران و نویسندگان در این بازار ستودنی ایست. کاش غیراز نمایشگاهی که بصورت  بین المللی در کشور برگزار میشود  هر فصل برای کتاب و کتابخوانی  در کشوراز این قبیل نمایشگاه ها  تخصیص می یافت. این جا اگر قامتی از آسمانی باشد میتوانیم حس امنیت را با خط های از جنس دانایی برای خودمان رقم بزنیم ، از جنس آموزش داستانهای کودکانه گرفته تا آموزش درسهای دانشگاهی  این ها همان رازهایی هستند  که به خود باوری و افزایش  سطح آگاهی میرسد . کتب های  منتشره ما باید هم در سطح ملی و هم بین الملل توسط همین نمایشگاه ها ظهور کند ، اساس کار در همین نمایشگاه ها به دست می آید .  نگاه بیشتر عامه مردم  به نویسندگان نو پا  و مشوق شدن برای بیشتر کار کردن آنها ، نویسندگانی که سرماییه این آب و خاک هستند و در آینده نزدیک میتوانند  مسند ظهور برسند. در واقع بستر ما از این کلی گرایی کاش تغییرمیکرد ، این امر سبب  طلوع و غروب خورشید کشور با دشواری  های صنعت چاپ همراه نمیشد ،عاملی میگشت برای ارتقای سطح دانش و خود باوری عامه مردم به همت ناشران داخلی که خود در ترویج این امر مهم بسیار اثر گذار هستند .

http://www.ravy.ir/content2331061.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:18  توسط اميد   | 

 ایام " ایام خوبی است " تحول سینما آنهم به دست خط قرمزی ها دیدنی است " پیشتر از این دلم برای آنهایی پر میزد که پر زدن را خوب از زمین به آسمان پیوند میزدند و.... " رفقا ماندند و یک دنیای دیگر" حالا میخواهیم بگوییم "میگوییم " ولی قول میدهیم زمانی که این حرفها را میگوییم طوری بگوییم که اگر صدای چندین رفیقمان هم از گوشه و کنار بیمارستان یا آسایشگاهی بلند شد کسی دنبال کار نرود و بازارمان را کساد نکند " این روزها بغیراز عامه ی مردم که برای خندیدن به سینما میروند که خوب بخندند به ارزشهای بی ارزش شدشان " خوبه خوب خندیدن هم مد شده است . بچه هایی که درد میکشیدند آن روزها که امروز ما خنده هایشان را بکنیم.راستی بچه های نسل چهارمی هم صف به صف از مدرسه  میبرند به سینما ببینند چه اتفاقهای خوبی بوده در سالهایی که نبودند"با چه رشادتهایی زمینهایمان که هیچ ناموسمان را میگرفتیم" آنها همین هایی بودند که می بینید ! چقدر قشنگ میخندند" چه خوب " کسی به کار ما کار ندارد " خنده رسم شده بین نسل چهارمی  که هنوز مرد های مرد را خوب نمیشناسند باید ببینند که چه جور از ارزشها دفاع میکردند و ببینند و باز بخندند. مهم اینها نیست مهم آنهایی بودند که صدایشان را کم میشنویم برای این کم شنیدن چرا نخندیم " بگذار زجر بکشند این درد به ما چه ؟ ما هویت را میخواستم نشان دهیم که دادیم" انقدر با آن نگاه عاشقانه دنبال مرد قصه نرو مردی که اول هویت داشت آن کسی که ساخت بعد که معلوم شد هویتش خیالی بوده هویتی که داده بود به تخیل تبدیل کرد" از همه اینها که بگذریم از خنده بچه ها ریشه میگیرم می بینم تا اعماق دلم میلرزد "بی خیال" همین بس که روی سن هوو بکش اند برایش و از سیمرغ های خیالی حتی نگذارند خیالش را به خیالش راه دهد " هنوزحسین های فهمیده سر چراغ قرمز چهار راه دنبال مین هستند باز اگر این را به مینای دلتان  تعبیر نکنید و باز هم  نخندید"  که بازار خنده این روزها از بس خندیده گریه هایش را رزمنده دارند بی صدا میکنند. چرا؟ همین. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:1  توسط اميد   | 

مٌردم از این همه خوشی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:42  توسط اميد   | 

خسته ام " حتی از نفس کشیدن .
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:39  توسط اميد   | 

استاد منوچهر احترامی

 

 رفت !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:46  توسط اميد   | 

 

ساعت نیمه های شب را نشان میداد " تشنگی امانش را بریده بود" با کرختی خودش را بلند و قدم به  ناچار بسمت آشپزخانه برداشت " آب داشت مینوشید که صدای زنگ ساعت دیواری " حواسش را از آب خوردن میل به زمان داد"  نگاه حواسش رفت و یک صدا را متوجه نشد" تا اینکه خودش را به بستر دوباره برساند بفکر این بود که من یک صدا را نشنیده ام و یک ساعت عقب ماندم از زندگی" این همه هیاهوی بی صدای زندگی را میشنوم و نیایشم  فقط در خواب است " به خودش گفت کجا هستم من؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:15  توسط اميد   | 

سلام

حرف برای گفتن زیاد دارم" دلم انقدر از این زمانه پر است که گواه حرفهایم نابودی تدریجی خودم هست "ساکت ماندن " بتی را صاحب جلال دادن  کار من نیست" حرفهایم رنگش بی رنگ است و من نقاش نیستم که چشم این و آن را رنگ کنم " بوی حوس را نمیخواهم من را مست کند یا حسرت چیزی را گواه بر داشتن یا نداشتن کنم " حرف من دغدغه های من هست "  عزیزانی که کم و بیش از طریق  محیط مجازی میشناسند میدانند حرفهایم چه طعمی دارد "  دوباره شروع کردم  " هنوز شروع نکرده بودم که ترکش هایی روح خسته ام را زدند " چقدر خوب هم زدند .

ولی حرمت نفس هایی را نگه میدارم که گرمای حضورشان سردی زندگیم را گرم تر میکند" از عزیزان بزرگواری تشکر و قدردانی میکنم که در این مدتی که ننوشته بودم همراهی ام میکردند و بیش از اندازه جای در قلبم دارند " استاد ابوالفضل درخشنده و دکتر حامد رجایی خدا همیشه نگهدارشان باشد.

سخت است راهی را که خراب کرده ای دوباره از اول راه در آن قدم بزنی

هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:42  توسط اميد   |